سلام
امروز حالم خوبه مرخصی گرفتم .. به تاریخ آخرین نوشته ام که نگاه کردم دیدم یک سال بیشتره.. باورم نمی شد اینقدر همه چیز تند تند همچین تخته گاز گذشته.. کلی هم بازدید داشته مثلا امروز نمی دونم چه چیز این صاب مرده برا مردم خوبه که این همه بازدید داره.. فکر می کردم اینم باید مثل مرده هایی که سال به سال نمیانم سراغشون فراموش شده.. منم مثل اینایی که تو بهشت زهرا پلاک مرده شون رو گم می کنند کمی حیرون موندم تا بالاخره پسوردش رو پیدا کردم و وبلاگ باز شد
هر چیه ای ول از خودتونه من که نه خاطرات خوبی دارم نه قلم خوشگلی.. امیدوارم بتونم دیگه مرتب بنویسم چون دیگه کنار کار نعش کشی که بیمه و مواجب بخور نمیری داره یه کار دیگه هم پیدا کردم لابد می دونید مسافرکشی.. روزا مرده ها رو می برم قبرستون شبا زنده ها رو می برم.. البته نه قبرستون.. دور از جونتون به هر حال اگه دستمون به زنده تون نرسه به مرده تون می رسه.. ببخشید مزاح بود به دل نگیرید توی این یک سال اتفاقای زیادی افتاد که نمی دونم از کدومشون بگم براتون.. از اون جانبازه و زن باردارش.. از زن خودم و کوچولوم یا از دختر همسایه.. که .. بله به موقع اش همه رو براتون می گم.. پیدا کردن این پسورد خیلی وقتم رو گرفت.. حرفای حسابی رو تو یه فرصت دیگه می گم.. ببین بازم پیامک اومد باید برم..
خیال نداشتم برم در خونه اش.. می دونستم که معمولا شب ها یه ساعات خاصی می ره بیرون و کمی دیر می رسه خونه.. رفتم بیرون.. و منتظر موندم.. دم در.. بالاخره پیداش شد.. از اینکه دید با دیدن اش فرار نمیکنم تعجب کرد.. سلام کردم
سلام.. جناب نعش کش..
گفتم: می خوام یه حرفی رو بهت بزنم فکر بد نکن.. اول اینکه من خونواده ام رو خیلی دوست دارم خیال هم ندارم به کسی رو بدم..
گفت: خب به من چه.. دوست شون داشته باش چرا به من می گی
گفتم: می خوام یه وقت فکرای بد نکنی..
گفت : فکرای بد مال شماست من که سرم تو زندگی خودمه..
نخواستم بهش گیر بدم که همچین هم تو زندگی خودت نیست رفتم سر اصل مطلب.. موضوع اکبر آقا رو بهش گفتم.. و وقتی فهمید زنش بار داره اشک تو چشاش جمع شد..
گفت: باشه.. هر چند از این آدم های حرب اللهی خوشم نمیاد..اما خوب به خاطر زنش..
نخواستم بگم" جوجه آخه وقتی تو تو شکم مامانت بودی این داشته برای من و تو می جنگیده.." ولی ته دل ازش خوشم اومد.. بازم فکر بد نکنید منظورم از انسانیتشه.. همه آدم ها خوبن.. گاهی شرایط بدشون می کنه..
با اکبر اقای جانباز صحبت کردم گفتم "اگه جور بشه بری پایین حاضری؟"
گفت" بد که نیست اما پایینی وضع اش از من بدتره مال دوتا پیرزن و پیرمرده."
گفتم "تو پاگرد اول مال یه زن تنهاست برای اون سخت نیست.."
گفت "اونم صاحب خونه است مستاجر که نیست.. "
گفتم" شاید قبول کنه.."
گفت "نه درست نیست داره زندگی شو می کنه بهش بگم بیا خونه ات رو با من عوض کن؟"
می دونستم که اون پا وسط نمی گذاره اما تصمیم گرفتم خودم برم سراغش.. می دونم که لیلا اگه بره رابطه شون صمیمی تر می شه و این خوب نیست.. من اما دیگه دست این رو خوندم از طرفی احتمالا حرف من رو زمین نمی گذاره.. بهش می گم بی شیله پیله یا قبول می کنه یا نه...
چند روزیه که به اون کمک می کنم تا از پله ها بره پایین.. خیلی سنگینه نمی دونم زن بیچاره اش چطوری این کار رو می کنه دیروز زنش رو دیدم.. لاغر عین نی قلیون.. معلوم بود با این همه مسئولیت چقدر زجر می کشه.. با این وجود خانواده بشاشی هستند.. زنه به نظر سالم می اومد.. مرد جانباز که اسم اش اکبر آقا بود بالاخره بهم گفت.. کمر زنش درد نمی کنه.. واقعیت اش زنش بارداره.. من رو می گی اشک تو چشام جمع شد.. فهمیدم اونا بعد از سال ها دچار بچه داری شدن..! و حالا می ترسن این فشارها باعث بشه بچه بیفته.. تصمیم گرفتم بهش کمک کنم.. راسیاتش فکر رفتن از سرم پرید.. مدتیه که از دختر همسایه و مزاحمت هاش خبری نیست.. و فکر کنم بتونم با این قضیه کنار بیام.. ما باید یاد بگیریم کنار همدیگه زندگی کنیم و خوب باشیم.. نه کسی رو حذف کنیم نه خودمون رو قایم کنیم.. باید یاد بگیریم.. خدا کمکم کنه..
دیروز هم بیهوده دنبال خونه گشتم.. چند جای به درد بخور دیدم اما یک از یک گرون تر.. اگه اجاره شو بتونم بدم نمی تونم قسط ماشین رو بدم.. امروز یه نعش پولدار داشتم.. کلی بریز و بپاش داشتن.. اگه به جای این همه گل و شیرینی و میوه و بستنی و شربت و نمی دونم تالار و شام و نهار.. خرج یه فقیر بیچاره می کردند چقدر خوب بود هم برای مرده هم برای زنده ها.. منظورم خودم نیست ها.. روزی من رو هم خدا می رسونه.. بالاخره یه راهی برای فرار از این بن بست پیدا می کنم.. طرفی که نشست کنار دستم یکی از اقوامش بود منم نپرسیدم چه کاره شه .. توی گوش اش هدفون بود.. گمونم داشت موزیک گوش می کرد.. بدبخت همچین معتاد شده بود که یه روز عزا هم نمی خواست اون رو از خودش دور کنه.. واقعا بعضی ها چطوری می خوان بمیزن.. با این همه وابستگی.. باور کنید اگه به خاطر لیلا و نرگس نبود من که حال و حوصله زندگی هم نداشتم با این همه کثافت.. دست رو هر چی می ذاریم صدتا شیطون پشت اش قایم شده.. تصمیم گرفتم امروز هم دیرتر برم تا به این جانبازه کمک کنم... و شاید هم موضوع خونه دختر همسایه رو بهش بگم.. شاید بخواد خودش صحبت کنه و جابجا بشه..
خیال نداشتم دیگه بنویسم اما دلم طاقت نیاورد.. برای دل خودم می نویسم اهمیتی به نظرای دیگرون نمی دم.. می نویسم علی الله..
بالاخره یه تصمیم عاقلانه گرفتم.. می خوام خونه رو عوض کنم.. می خوام از اینجا بریم.. هر چند می دونم ممکنه به خوبی این خونه نشه.. یا گرون تر باشه.. این تنها راه خلاص شدن از اینجاست.. باید طوری بریم که نشون خونه مون رو هم یاد نگیره یا یه جای خیلی دور.. باید بریم سمت غرب.. هر چند می دونم گرون تر می شه.. مجبور می شم فشار زیادی رو تحمل کنم.. از الان افتادم تو خط پیدا کردن خونه به هر کی دوست و رفیق داشتم سپردم.. دیروز برای اولین بار یکی از همسایه ها رو دیدم که مدت ها بود فقط در موردش شنیده بودم.. یه جانباز بود.. با ویلچر.. هر روز مجبور می شه از پله ها با احتیاط بره بیرون.. یه ماشین داره.. زنش کمک اش می کنه.. توی یه اداره ای کار می کنه اما اون اداره خاک بر سر نتونسته یه جایی برای این بنده خدا ردیف کنه.. دیدم دم در منتظره.. داره تلاش می کنه از پله ها بیاد پایین اما مشگل داشت.. من کمک اش کردم تا اومد.. می گفت همیشه خانم اش کمک اش می کرده اما کمرش گرفته.. از بس بردتش و آوردتش دچار کمر درد شده.. از خودم خجالت کشیدم.. گفتم ما چه همسایه های خری هستیم این همه وقت میره و میاد هیچکس به این فکر نکرده که یه کاری براش بکنه.. خیال دارم با همسایه پایینی صحبت کنم.. می دونید همسایه پایینی به پیرمرد و پیرزن هستن اونا وضعشون بدتر از اینه.. تو پاگرد دوم هم خونه دختر همسایه است.. !! عجب حکایتیه.. من که خیال ندارم بگم.. به لیلا هم نمی گم.. باید به این آقا بگم خودش صحبت کنه..
بالاخره ماشین رو خریدم.. دیشب با لیلا رفتیم گشت و گذار.. کلی خوش گذشت.. اما دیشب لیلا یه چیزی گفت که حالم رو خراب کرد.. گفت" من یه دروغ بهت گفتم.. می دونستم که پول رو قبول نمی کنی.."
- چطور؟
- من اون رو از مسجد نگرفتم.. از یکی از همسایه ها قرض کردم..
- کدومشون.. نکنه..!
گفت: آره...
زدم رو ترمز و گوشه اتوبان نگه داشتم.. می خواستم با مشت بزنم تو سرش.. که لیلا شروع کرد به توجیه..
"تو الکی شک کردی منظور بدی نداشته.. آدم خوبیه.. حالا مگه چی می شه.. کار کن زودتر پول اش رو بدیم و.. "
سعی کردم به طوری با قضیه کنار بیام اما می دونم اون داره من رو مدیون خودش می کنه.. تقصیر خود لیلاست.. اگه عقل اش درست کار می کرد این همه دردسر برا مون بوجود نمی اومد.. دیگه به من چه هر چی شد خودش مقصره.. تمام دیشب رو داشتم مسافرکشی می کردم.. می خواستم زودتر پول ها رو در بیارم و از شر این خلاص بشم.. تا صبح چهل تومنی کاسب بودم.. از ترمینال جنوب.. حالا دارم می میرم از خستگی اما می خوام به شما بگم شاید به عقل شما برسه که باید چی کار کنم.. نه می تونم ماشین رو پس بدم.. نمی دونم اصلا خیال دارم بی خبر باشم.. انگار اصلا نمی دونم پول رو اون داده دیگه خسته شدم از بازی های اون.. اصلا می خوام شماره خودم روراه بیاندازم پیامک هام هم باز باشه.. هر غلطی می خواد بکنه.. لیلا هم هر چی سرش اومد خودش مقصره.. اما این کور خونده.. من باج به کسی نمی دم.. از امروز خیال دارم انعام هم بگیرم.. تا زودتر پول و پله ر ردیف کنم.. به لیلا هم نمی گم چقدر در آوردم.. تا خرج نکنه و زودتر پول مثلا مسجد رو بدیم.. من نمی گذارم.....
خدا من رو ببخشه شب قدر دارم مطلب می نویسم : بالاخره وام ردیف شد اما هنوز یه تومن کم داشتم.. لیلا هم چیز زیادی برای فروش نداشت قرار شد یه سری به بانک انصار بزنه شاید بتونه وام رو ردیف کنه.. امروز دیدم برام پول رو ردیف کرده.. گفتم از کجا؟ گفت مسجد.. اما باید 6 ماه دیگه یه جا بدیم کلی خوشحال شدم.. امروز باید برم سراغ بقیه کاراش باید ترتیب وام رو بدم.. و برم ماشین و یاعلی..
دیگه خبری از پیامک نبود.. اما می دونستم که میاد تو خونه لیلا و بعد فهمیدم اون کانال هایی رو که بسته بودیم باز کرده.. اتفاقی شب متوجه شدم.. وقتی داشتم کانال عوض می کردم.. گفتم اینا رو که بسته بودیم.. گفت نمی دونم ...!! وای لیلا داشت به من دروغ می گفت این می خواد اخلاق لیلا رو عوش کنه.. با نشون دادن این کانال ها.. به اون.. یا شاید هم می خواد من نگاه کنم.. رفتم سراغ آنتن و ال آن بی رو برداشتم..روز بعد هم که چیزی نشون نمی داد رفتم رو پشت بون و اومدم گفتم یکی ال آن بی رو دزیده.. !!
فردا شب که رفتم دیدم باز آنتن روشنه.. باروم نمی شد.. اما خیلی زود کاشف به عمل اومد که این کار حضرت همسایه است..ظاهرا به ال آن بی اضافی داشته.. مطمئنم که نداشته و رفته خریده.. این ناکس بدجور پیچیده تو زندگی من.. لیلا همه اش می گه این خوبه و اینطوره و اونطوره.. لیلا رفتارش عوض شده.. دیدم یه لباس جدید پوشیده.. خیلی خوشگل شده بود.. نگفت چند خریده.. اما گفت ارزون خریده.. امرزو یکی بهم زنگ زد شماره آشنا نبود.. گوشی رو که برداشتم.. باز هم خودش بود.. خواستم سرو صدا کنم اما نکردم.. فقط قطع کردم..مورد دوم مربوط می شه به یکی مثل بقیه یعنی کسی که تا وقتی زنده بود قدرش رو ندونستند.. فرستاده بودنش به خانه سالمندا.. نمی دنم باید بهشون حق بدم یا نه.. می ترسم خودم هم یه روز اونقدر پست بشم که همین کار رو بکنم.. وقتی به دختر خودم فکر میکنم که این کار رو باهام بکنه چقدر دلم می گیره من که جونم براش در می ره وقتی مریضی شو می بینم.. اونوقت بیاد من رو بذاره خونه سالمندا؟ چی بگم طرف توی خانه سالمندا تموم کرده بود اما برای آبرو داری آورده بودنش خونه و از اونجا تشییع اش می کردند.. بچه هاش آدم های معمولی بودند مثل همه مردم دیگه نه خرپول و از ما بهترون بودند نه خیلی از ما بدترون.. هر کس گرفتار زندگی خودش بود.. پسر بزرگش واقعا از شدت گریه چشم هاش شده بود اندازه یه فندق.. ولی نمی تونستم بفهم ام چرا چرا باید پدرش رو دم آخری بده خانه سالمندا.. برای مرگ اش سنگ تموم گذاشتند.. شاید اگه زنده بود اینقدر تحویل اش گرفته بودند خیال مردن به سرش نمی زد..
من هیچوقت برای شما خبرای خوب ندارم.. یا باید از دست آزار و اذیت های دیگرون بگم یا از مرده کشی واقعا نمی دونم جواب کامنت های شما رو چی بدم و به حرف کدومتون گوش کنم.. من هم خیلی دوست ندارم ماجراهای شخصیم رو بگم و می دونم براتون جالب تره از مرده کشی هام بگم.. توی این مدت بعضی موارد جالب پیش اومد می خوام یکی یکی براتون بگم درست تو همون گیر و دار دختر همسایه بود که یه روز یکی از شیرین ترین مرده کشی هام رو داشتم..لابد می خواید بگید مگه می شه مرده کشی هم شیرین باشه؟ خب آره وقتی براتون گفتم خودتون می فهمید....
عجیبه امروزو باز هم از طرف اون پیامک داشتم.. باورم نمی شد اون شماره من رو از کجا آورده بود؟ " نوشته بود شماره جدیدت مبارک به ما هم می دادی" شب که رفتم تو نخ قضیه فهمیدم به یه بهانه اومده خونه و تونسته شماره موبایلم رو از تو کالر آی دی تلفن بکشه بیرون.. این دیگه کیه شیطون رو درس می ده.. اصلا من نمی دونم چی توی من دیده که اینقدر خوش اش اومده.. مگه من چه حسنی دارم نه خوشگلم.. نه پولدارم نه شغل درست حسابی دارم.. چی من براش جذابه.. نمی فهم ام.. با این همه بد اخلاقی باز هم دنبال سرمه.. يعنی چی می خواد؟ هدف اش چیه؟ نکنه عقده اونی رو داره که ازش جدا شده و می خواد انتقام اش رو از من بگیره.. یا خواب های دیگه ای دیده.. کور خونده.. رفتم و سیستم پیامک گوشیم رو غیر فعال کردم..
ببخشید که کمتر می رسم بنویسم.. وقتی ذهن آدم درگیره وقت هم داشته باشه نمی تونه کار دیگه ای بکنه.. مختصر بگم که دیشب که رفتم خونه با تعجب دیدم مبلای همسایه اونجاست.. شصت ام خبردار شد.. اون ناجنس نقطه ضعف لیلا رو پیدا کرده بود.. خواستم بریزم بیرون جلوم وایساد..گفتم تو می گی به خاطر اون بریم اونوقتا می ری مبل اش رو میاری.. گفت پنجاه تومن داده.. اون منظور خاصی نداشته.. ما یه خورده سخت گرفتیم بیچاره دختر خوبیه.. اون مردی هم که می گی رفت و آمد می کره خونشون برادشه.. هر از گاهی بهش سر می زنه.. دیگه نمی دونستم چی بگم... چقدر ساده است لیلا.. و این زن چقدر چرب زبون.. چطوری تونسته یه زن رو خام کنه.. اونم کسی که باید بهش حسادت کنه.. نمی دونم چی گفته لابد مهره مار داره.. اما همین که دیگه نمی خوام فعلا اسباب کشی کنم خیالم راحت شد.. شب هنوز خواب نرفته بودم که دیدم لیلا داره با موبایلم ور میره.. لابد می خواست مطمئن بشه که رابطه ای وجود نداره.. خوشحال شدم که هنوز حساسه.. اما از اینکه می دیدم داره اطمینانش از من سلب می شه دلگیر شدم.. تصمیم داشتم هر طور شده جابجا بشم.. می دونم که روز به روز اوضاع بدتر می شه..
روز بعد دوست نداشتم برم سر کار.. لیلا از اتاق بیرون نمی امد مگر برای عوض کردن پای بچه.. رفتم سر کار.. و تصمیم گرفتم شکایت کنم.. اما می دونستم که کلی دردسرداره و حالا حالا ها جواب نمی گیرم.. دوباره به خانم همسایه زنگ زدم.. این بار با ملایمت بیشتری و ازش خواهش کردم از تو زندگی من بره بیرون.. خودش حرف اش رو پس بگیره و بره پیش لیلا و موضوع رو درست کنه.. کلی خرج موبایل گذاشت رو دستم.. کلی درد دل کرد که جاش اینجا نیست.. قول داد جبران کنه و از کار خودش پشیمونه.. چون یاد شب جدایی خودش افتاده.. گفت دل اش برای من می سوزه و سعی می کنه جبران کنه..
بالاخره هر چی شده بود بهش گفتم.. لیلا باورش نمی شد شروع کرد به لرزیدن.. گفتم نگران نباش من نظر بدی نداشتم اما مگه باروش می شد.. همون شب تصمیم گرفت بره سراغ همسایه رفت.. و نیم ساعت دیگه برگشت.. بسیار عصبانی..
اتفاقی که دیروز افتاد.. رو می خواستم ننویسم.. اما به خودم قول شرف دادم که همه چی رو بنویسم حتی اگه دیگرون در موردم بد فکر کنند.. اعتراف می کنم اونطور که باید از جلو زن همسایه در نیومدم و باید حرف شما رو گوش می کردم.. باید به لیلا می گفتم.. لیلا دیشب من رو وادار کرد برم خونه اون.. باورتون می شه.. خود لیلا..
چند روزیه که سراغ آنتن نمی رم.. لیلا هم انگار ویار داشت ویرش خوابید.. آدم بعضی وقت ها هم نباید حرف زنش رو گوش کنه.. مدتی بود سری به وبلاگ فرشته نزده بودم.. اگه خونده بودم نمی خریدم.. حس می کنم این فرشته مطلب رو به خاطر من نوشته.. شاید هم حس کرده خیلی ها مثل من هستند.. نمی دونم.. اگه خونده بودم نمی خریدم..چقدر احساس حقارت می کنم.. این همه آدم توی دنیا.. این همه ثروت.. این همه خونه و در و پنجره که تو هر کدوم نگاه کنی یکی سر خودش رو گرم کرده.. واقعا من اینجا عددی نیستم و یه مشت آدم پولدار ما رو استثمار می کنند.. لیلا امروز رفته بود یه چیزی خریده بود می گفت ماهواره ایه.. گفتم یعنی چی ماهواره ایه؟ گفت تو ماهواره تبلیغ اش کرده.. من بدبخت باید برم جون بکنم.. اونوقت نفع اش بره تو جیب یه مشت.... باید یه فکری بکنم می دونم مرگ موضوع مهمی توی زندگی آدمه ولی عجیب برامون پیش پا افتاده شده کسی بهش فکر نمی کنه تا اینکه بالاخره فرشته غافلگیرمون می کنه.. دلم می خواد زندگی مو عوض کنم.. یه جور دیگه.. اما نمی دونم چطوری.. این روزا زیاد با روح اموات حرف می زنم.. حس می کنم جنازه که عقب درازکش شده.. روح اش کنار دستمه و شروع می کنم باهاش حرف زدن.. درد دل کردن.. خودم می پرسم خودم جواب می دم.. اون روز یه آدم بدبخت رو از یه بیغوله سوار کردم.. منظورم یه جنازه است.. حس کردم طرف تو عمرش ماشین به این گرون قیمتی سوار نشده.. حس می کردم خوشحاله کنار دستم نشسته و داره با دکمه های ماشین ور می ره.. یا می پرسه این چیه؟ اون چیه.. گفتم "بی خیال داداش تو داری می ری خاک بشی.." اون گفت "مگه تاحالا چی بودم..؟! حالا روز خوشونمه.. من مگه چی داشتم..؟ نه خونه.. نه کار نه زندگی.. همه اش مصیبت و بدبختی.. حالا می رم حال کنم.. شروعش هم از این نعش کش خوشگل توئه.."
می ترسیدم هر لحظه بلایی از طرف خدا بهم برسه.. تصادفی.. چیزی.. خودم رو رسوندم قبرستان..کاری رو که گفتم کردم.. پامو که گذاشتم تو مرده شور خونه دیگه لازم نبود برم تو.. مردم با سن و سالای مختلف می اومدن و می رفتن.. انگار کارخونه بود.. مرده شورا هیچ حسی نداشتن نسبت به جنازه ها انگار دارن ظرف و بشقاب می شورن... با دیدن چهره بغض کرده یه دختر بچه اشکم در اومد یه کنجی پیدا کردم و افتادم به گریه.. نفهمیدم چقدری طول کشید..
بالاخره راضی شدم گردنبند یادگار مادرم رو بفروشیم و یه آنتن بخریم.. دیشب نصب شد.. چه کیفیتی داره تصویرا با هم چند تا کانال رو اینور و اونور کردیم..یه کانال ناجور که می اومد لیلا خودش عوض می کرد.. بعد خوابیدیم اما می خوام یه اعتراف بکنم.. خدا من رو ببخشه.. نمی خوام حرفام رو سانسور کنم تا فکر کنید من آدم خیلی درستی هستم.. لیلا که خواب رفت.. من خوابم نمی برد.. بلند شدم وبا صدای خیلی کم آنتن رو روشن کردم..از روی کنجکاوی هی کانال عوض می کردم حواسم بود که کانالای ناجور رو نبینم.. اول اش کنجکاوی بود..
به نظر شما گوش می دم محل اش نمی گذارم..جواب پیامک اش رو هم نمی دم.. اصرار کردم که لیلا نره دیگه خونه همسایه... گفت چرا؟ گفتم خوشم نمیاد ازش گفت چرا خوشت نمیاد؟
گفتم همینطوری.. رفت و آمدهایی داره..
گفت به تو چه که داره؟
عصبانی شدم.. نمی شد که همه چی رو بهش بگم.. یه لحظه خواستم موضوع پیامک ها رو بگم اما دیدم آبروی طرف می ره.. شاید من و شما داریم اشتباه می کنیم شاید اون سیستم اش اینجوریه.. نمی شه گفت که بدکاره است.. بالاخره لیلا گفت اگه دلت نمی خواد برم یه جوری سرم رو گرم کن..
گفتم حالا با بچه باید مشغول باشی حسابی..
گفت آره.. اما دلم می گیره اینجا تو غربت..
لیلا یه بچه یتیمه.. نمی خوام بهش سخت بگذره پدرش تو جنگ شهید شده و مادرش هم چند سال پیش به رحمت خدا رفت.. یه برادر داره کرو لاله.. مادرش قبل از مرگ اش براش زن گرفت و سرو سامانی داد بهش.. اما کره دیگه اصلا نمی دونه چی به چیه دنیا... می شه گفت لیلا به جز من و نرگس و خدا کسی رو نداره.. بالاخره راضی شدم براش یه آنتن بخرم.. راسیاتش از شما چه پنهون منم بدم نمیاد این روزا بدونم چه خبره اون تو..
عجب آدم های بی معرفتی هستید هزارتا فحش بارم کردید چقدربدبین هستید؟ چقدر سوء ظن دارید..خواستم فهش هاتون رو پاک کنم اما دلم نیومد دیدم از سر خیرخواهیه.. اما من واقعا منظور بدی نداشتم.. من این وبلاگ رو به دور از چشم لیلا می نویسم اصلا لیلا از اینترنت و اینا هم خوشش نمیاد هر وفت هم مشغولم سرم غر می زنه اما مثل اینکه معتاد شدم.. چرا نمی فهمید؟!! من نمی تونم به لیلا بگم.. هزارتا فکر بد می کنه همه چی بدتر می شه.. من کاری به اون دختر همسایه ندارم.. دیگه هم محل اش نمی گذارم..به لیلا هم همیشه محبت می کنم.. اما پیامک هاش بردم تو فکر..
اتفاقا داره تندتند می افته.. چند تا قضیه راجع به نعش کشی هست اما از اونجایی که می دونم منتظرید اول موضوع پیامک رو می گم.. فقط خواهش می کنم اینقدر بدو بیراه بار من نکنید جای من داوری نکنید.. شما جای من بودید چی کار می کردید حضرت عباسی؟!! دیروز پرسید یه سئوال خصوصی بپرسم منم گفتم بفرما نشون به همین نشون تا صبح داشتم دزدکی جواب این همشیره رو می دادم..
: من زشتم؟
موندم چی بگم.. گفتم یعنی نوشتم ...
دیروز که رفتم خونه لیلا نبود گفتم شاید باز هم رفته خونه دختر همسایه دل دل می کردم برم خبری بگیرم می ترسیدم خدای نکرده برای نرگس مشگلی پیش اومده باشه... یه نیم ساعتی معطل کردم گفتم چرا اینقدر فکر بد می کنم شاید پای فیلمی چیزیه یا با هم گرم گرفتن.. بالاخره دلم طاقت نیاورد رفتم درش رو زدم...
نرگس کم کم داره جون می گیره.. چند کیلو هویج گرفتم اما دکتر گفته تا شیش ماه نباید حتی آب بخوره به جاش با لیلا زدیم تو رگ جای شما سبز.. خیلی حال داد.... موضوع وام داره جدی می شه شاید بدن البته باید برم ضامن گیر بیارم خیلی دردسر داره... اما اگه ردیف بشه خوبه لیلا اما زده به سرش حوصله اش تو خونه سر میره گیر داده....
هنور هم مردم روزهای تعطیل می میرند..برای همین باز سر کار بودم..دیروز هم چند تا انعام رو رد کردم پیش خودم قسم خوردم نگیرم هر چند لیلا خیلی از من دلخور شده.. خب من هم برای خودم شخصیتی دارم.. نمی خوام خودم پیش خودم خرد بشم می دونم باید فشار زیادی رو تحمل کنم پنجشنبه که برگشتم قبرستون یه سر رفتم سراغ وام رو گرفتم ....
ببخشید دیر دیر میام حرف برای گفتن زیاد دارم اما وقت برای نوشتن نه..حتی نمی رسم جواب نظرای بی نظیر شما رو بدم..مخلص همه تون هم هستم.. نرگس خوبه.. خیلی شیرین شده دلم می خواست عکسش رو می گرفتم می انداختم تو وبلاگم.. لیلا حالا سرحال شده.. بچه حسابی مشغولش کرده اما این مدت طولانی بارداری و مراقبت دائم از نرگس شاید کمی خسته اش کرده.. از طرفی من هم برای اینکه جای خالی انعام رو تو دخلم پر کنم دارم اضافه کاری میرم خلاصه هر دومون خسته ایم فقط اگه خدا کمک کنه..باید دعا کنم.. می گن این ماه خیلی ماه خوبیه.. کم کم داره تموم میشه ما که به جز سر قبر و اینور و اونور که مدام صدای قرآن تو گوشمونه یه کلمه هم سر عشق و صفا قرآن نخوندیم..گمونم هیچکس نمی خونه پناه بر خدا قرآن شده موسیقی متن عزاداری! در جواب دختر همسایه که اس ام اس زده بود "می تونم یه سئوال خصوی بپرسم؟" نوشتم...
نتونستم بابام اینارو نگه دارم.. همون دیروز رفتن.. توی یه دو دلی بدی افتادم.. دیروز یه ماجرایی پیش اومد که نظرم رو در مورد کارم عوض کرد.. هر چند لیلا از کارم راضیه اما می دونم اونم نقشه داره وضعمون خوب بشه و این کار رو ول کنم.. همینکه چند میلیونی ذخیره کردیم.. یا یه تیکه زمینی چیزی به جز قبرستون بهمون دادن.. من به پول انعام احتیاج دارم اما تصمیم گرفتم دیگه نگیرم.. همینکه مرده ها رو می برم به اندازه کافی مرده خوری هست اما حلاله.. ولی وقتی مردم وصیت نامه ننوشتن.. هر کس به یه انگیزه ای دور مرده جمع شده یکی می خواد به بستگانش کمک کنه یکی برای دلداری.. یکی هم شروع می کنه به ول خرجی و بعد همه رو از حلقوم صاحب عزا- و به قول ما از "صاب مرده"- در میاره.. دیروز یه مرده رو رسوندیم سرجاش.. یه آقایی که سرتاپا مشکی بود....